درس خارج فقه آیت الله حسینی قزوینی (دام عزه) – سال بیست و دوم
(جلسه سی و نهم 15 . 09 . 1404)
موضوع: انحصار مصادیق اولی الامر در آیه شریفه در 12 امام معصوم علیهم السلام
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم، بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ وَبِهِ نَسْتَعين وَهُوَ خَيرُ نَاصِرٍ وَ مُعِينْ الْحَمْدُلِلَّه وَ الصَّلَاةِ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ وَعلَیٰ آلِهِ آل الله لَا سِيَّمَا علَیٰ مَوْلانَا بَقِيَّةَ اللَّه وَ الّلعنُ الدّائمُ علَیٰ أَعْدائِهِمْ أعداءَ الله إلىٰ يَوم لِقَاءَ اللّه الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه. وَ أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِباد حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكيل نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصير
منزلت اهل علم و وجوهات شرعیه
کسب روزی اهل علم، وسیله دین نیست. مرحوم شهید در کتاب منیة المرید میفرماید که خدای عالم روزی تمام خلائق را با سبب و مُسبَّب میرساند. اما روزی اهل علم بدون سبب و مُسبَّب میرسد. شارع مقدس وجوهات شرعیه را برای کسانی که کار دینی میکنند و معلّم دینی هستند، قرار داده است. این وجوهات به خاطر زحمتی است که آنها میکشند، نه به خاطر بحث دین. طلبه اگر بخواهد حرفهای (شغلی) بگیرد، به درسش نمیرسد؛ چنانکه طلبههایی که مشغول کار و شغل میشوند، از نظر کارهای علمی عقب هستند. شارع مقدس مقرر کرده است که طلاب علوم دینی و افرادی که کارشان نشر معارف بوده است، همانند شاگردان امام صادق علیه السلام باشند که کار و شغلشان نشر معارف اهل بیت علیهم السلام بود.
نشر معارف اهل بیت، بهترین و مقدسترین حرفه در کره زمین زیر آسمان است. کسی که دین را وسیله کسب درآمد خود قرار میدهد و مباحثی را مطرح میکند تا از این کانال درآمدی داشته باشد، مربوط به اهل علم نیست و قطعاً از اهل علم انصراف دارد.
تحلیل آیه اولوا الأمر
بحث ما در خصوص آیه اولوا الأمر
{يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ} [النساء: 59]
بود که برخی از بزرگان از این آیه، ولایت فقیه را استفاده کردهاند.
روایات شیعه: در پژوهشهای ما، حدود ۵۶ روایت از شیعه در این زمینه گردآوری شده است. نزدیک به ۱۰ روایت از این ۵۶ روایت، از نظر سندی صحیح هستند. این روایات به ترتیب از نبی مکرم (صلي الله عليه و أله)، حضرت امیرالمؤمنین (عليه السلام)، امام حسن (عليه السلام)، امام سجاد (عليه السلام)، امام حسین (عليه السلام)، امام باقر (عليه السلام)، امام صادق (عليه السلام) تا حضرت مهدی (ارواحنا فداه) نقل شدهاست که مراد از اولوا الأمر در این آیه، ائمه علیهم السلام هستند. تعابیر مختلفی در کتب روایی شیعه وجود دارد؛ گاهی مراد حضرت علی بن ابیطالب (عليه السلام)، گاهی امام حسن و امام حسین (عليهما السلام)، و ۱۱ فرزند از نسل امام حسین (علیهم السلام) ذکر شده است.
روایات اهل سنت: همچنین ۸ تا ۹ روایت از اهل سنت آوردهایم که سه یا چهار تای آنها از دیدگاه اهل سنت صحیحه هستند. این روایات نیز می گویند مراد از اولوا الأمر ائمه علیهم السلام، یا حضرت امیرالمؤمنین، یا حضرت امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین (عليه السلام) هستند.
شبهات اهل سنت و دیدگاه فخر رازی
اهل سنت در آیه اولوا الأمر شبهات بسیاری دارند؛ به طوری که ما نزدیک به ۲۰ تا ۲۵ مورد از این شبهات را از علمای قدیم (مانند جاحظ متوفای ۲۵۵) تا علمای معاصر گردآوری کردهایم. فخر رازی بیش از همه علما در این آیه شبهه کرده است. تلاش علمای اهل سنت این است که اولوا الأمر را از ائمه (عليه السلام) منصرف کنند. برخی مصداق آن را ابوبکر، عمر بن خطاب یا عثمان دانستهاند. اما غالب علمای اهل سنت مراد از اولوا الأمر را امرای سَرایا (فرماندهان نظامی) میدانند، زیرا آنها امر و نهی میکنند. فخر رازی در نهایت تمام تلاشش را به کار میبرد تا مصادیق دیگر (امرا، فقها و خلفا) را رد کند و میگوید مراد از اولوا الأمر قطعاً اهل حلّ و عقد هستند و بس! بزرگان زیادی از شیعه مانند آیت الله محمدتقی حکیم، آیت الله میلانی و مرحوم حامد حسین به شبهات فخر رازی پاسخ کوبندهای دادهاند.
کتاب «الولایة الإلهیة» اثر آیتالله مؤمن (رضوان الله تعالی علیه)، یکی از بهترین کتابهایی است که اخیراً در اثبات ولایت ائمه و ولایت فقیه نوشته شده است. جلد اول و دوم این کتاب به اثبات ولایت اهل بیت (عليه السلام) میپردازد. روش ایشان بسیار خوب است؛ ابتدا بررسی سندی میکنند، سپس تحلیل میکنند و پیام روایت را در چند سطح بیان میکنند. این روش توصیه میشود تا به جای خواندن تعداد زیادی روایت، روایات معدودی را تحلیل کنیم تا هدف ائمه (عليه السلام) از آنها را دریابیم. آیتالله مؤمن با کار کتابخانهای، ۱۱ روایت در این زمینه پیدا کرده که بسیار ارزشمند است.
انحصار اولوالامر در امامان معصومین علیهم السلام
أبان عن سليم، قال: قلت لعلي عليه السلام: يا أمير المؤمنين، إني سمعت من سلمان والمقداد وأبي ذر شيئا من تفسير القرآن ومن الرواية عن النبي صلى الله عليه وآله، ثم سمعت منك تصديق ما سمعت منهم. ورأيت في أيدي الناس أشياء كثيرة من تفسير القرآن ومن الأحاديث عن النبي صلى الله عليه وآله تخالف الذي سمعته منكم، وأنتم تزعمون أن ذلك باطل. أفترى الناس يكذبون على رسول الله صلى الله عليه وآله متعمدين ويفسرون القرآن برأيهم؟
قال: فأقبل علي فقال لي: يا سليم، قد سألت فافهم الجواب. إن في أيدي الناس حقا وباطلا، وصدقا وكذبا، وناسخا ومنسوخا، وخاصا وعاما، ومحكما ومتشابها، وحفظا ووهما. وقد كذب على رسول الله صلى الله عليه وآله على عهده حتى قام فيهم خطيبا فقال:
(أيها الناس، قد كثرت علي الكذابة. فمن كذب عليّ متعمّدا فليتبوأ مقعده من النار). ثم كذب عليه من بعده حين توفي، رحمة الله على نبي الرحمة وصلى الله عليه وآله. المحدثون أربعة وإنما يأتيك بالحديث أربعة نفر ليس لهم خامس: رجل منافق مظهر للإيمان متصنع بالإسلام، لا يتأثم ولا يتحرج أن يكذب على رسول الله صلى الله عليه وآله متعمدا. فلو علم المسلمون أنه منافق كذاب لم يقبلوا منه ولم يصدقوه، ولكنهم قالوا: (هذا صاحب رسول الله صلى الله عليه وآله، رآه وسمع منه وهو لا يكذب ولا يستحل الكذب على رسول الله صلى الله عليه وآله). وقد أخبر الله عن المنافقين بما أخبر ووصفهم بما وصفهم فقال الله عز وجل: (وإذا رأيتهم تعجبك أجسامهم وإن يقولوا تسمع لقولهم.)
ثم بقوا بعده وتقربوا إلى أئمة الضلال والدعاة إلى النار بالزور والكذب والنفاق والبهتان، فولوهم الأعمال وحملوهم على رقاب الناس وأكلوا بهم من الدنيا. وإنما الناس مع الملوك في الدنيا إلا من عصم الله. فهذا أول الأربعة.
ورجل سمع من رسول الله صلى الله عليه وآله شيئا فلم يحفظه على وجهه ووهم فيه ولم يتعمد كذبا وهو في يده يرويه ويعمل به ويقول: (أنا سمعته من رسول الله). فلو علم المسلمون أنه وهم لم يقبلوا، ولو علم هو أنه وهم فيه لرفضه.
ورجل ثالث سمع من رسول الله صلى الله عليه وآله شيئا أمر به ثم نهى عنه وهو لا يعلم، أو سمعه نهى عن شئ ثم أمر به وهو لا يعلم، حفظ المنسوخ ولم يحفظ الناسخ. فلو علم أنه منسوخ لرفضه، ولو علم المسلمون أنه منسوخ إذ سمعوه لرفضوه.
ورجل رابع لم يكذب على الله ولا على رسوله بغضا للكذب وتخوفا من الله وتعظيما لرسوله صلى الله عليه وآله ولم يوهم، بل حفظ ما سمع على وجهه فجاء به كما سمعه ...
وكنت أدخل على رسول الله صلى الله عليه وآله كل يوم دخلة وفي كل ليلة دخلة، فيخليني فيها أدور معه حيث دار. وقد علم أصحاب رسول الله صلى الله عليه وآله أنه لم يكن يصنع ذلك بأحد من الناس غيري. وربما كان ذلك في منزلي يأتيني رسول الله صلى الله عليه وآله، فإذا دخلت عليه في بعض منازله خلا بي وأقام نساءه فلم يبق غيري وغيره. وإذا أتاني للخلوة في بيتي لم تقم من عندنا فاطمة ولا أحد من ابني. وكنت إذا سألته أجابني وإذا سكت أو نفدت مسائلي ابتدأني، فما نزلت عليه آية من القرآن إلا أقرأنيها وأملاها علي، فكتبتها بخطي. ودعا الله أن يفهمني إياها ويحفظني.
فما نسيت آية من كتاب الله منذ حفظتها وعلمني تأويلها، فحفظته وأملاه علي فكتبته. وما ترك شيئا علمه الله من حلال وحرام أو أمر ونهي أو طاعة ومعصية كان أو يكون إلى يوم القيامة إلا وقد علمنيه وحفظته ولم أنس منه حرفا واحدا. ثم وضع يده على صدري ودعا الله أن يملأ قلبي علما وفهما وفقها وحكما ونورا، وأن يعلمني فلا أجهل، وأن يحفظني فلا أنسى.
فقلت له ذات يوم: يا نبي الله، إنك منذ يوم دعوت الله لي بما دعوت لم أنس شيئا مما علمتني، فلم تمليه علي وتأمرني بكتابته؟ أتتخوف علي النسيان؟ فقال: يا أخي، لست أتخوف عليك النسيان ولا الجهل، وقد أخبرني الله أنه قد استجاب لي فيك وفي شركائك الذين يكونون من بعدك. قلت: يا نبي الله، ومن شركائي؟ قال: الذين قرنهم الله بنفسه وبي معه، الذين قال في حقهم: (يا أيها الذين آمنوا أطيعوا الله وأطيعوا الرسول وأولي الأمر منكم) فإن (خفتم التنازع في شئ فارجعوه إلى الله وإلى الرسول وإلى أولي الأمر منكم.
قلت: يا نبي الله، ومن هم؟ قال: الأوصياء إلى أن يردوا علي حوضي كلهم هاد مهتد لا يضرهم كيد من كادهم ولا خذلان من خذلهم. هم مع القرآن والقرآن معهم، لا يفارقونه ولا يفارقهم. بهم ينصر الله أمتي وبهم يمطرون، ويدفع عنهم بمستجاب دعوتهم. فقلت : يا رسول الله، سمهم لي. فقال: ابني هذا - ووضع يده على رأس الحسن عليه السلام - ثم ابني هذا - ووضع يده على رأس الحسين عليه السلام - ثم ابن ابني هذا - ووضع يده على رأس الحسين عليه السلام - ثم ابن له على اسمي، اسمه (محمد) باقر علمي وخازن وحي الله، وسيولد (علي) في حياتك يا أخي، فاقرأه مني السلام. ثم أقبل على الحسين عليه السلام فقال: سيولد لك (محمد بن علي) في حياتك فاقرأه مني السلام. ثم تكملة الاثني عشر إماما من ولدك يا أخي. فقلت: يا نبي الله، سمهم لي. فسماهم لي رجلا رجلا.
كتاب سليم بن قيس الهلالي سليم بن قيس الهلالي ، ج1، ص182
ابان از سلیم نقل میکند که گفت: به حضرت علی علیه السلام گفتم: «ای امیر مؤمنان، من از سلمان، مقداد و ابوذر، تفسیر قرآن و روایاتی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را شنیدم و سپس شنیدم که شما آنچه را که من از آنها شنیده بودم، تأیید میکردید. من تفاسیر قرآن و روایات زیادی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در دست مردم دیدهام که با آنچه از شما شنیدهام، مخالف است و شما آنها را دروغ میدانید. آیا گمان میکنید که مردم عمداً بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دروغ میگویند و قرآن را به رأی خود تفسیر میکنند؟ آن حضرت رو به من کرده و فرمود: «ای سلیم، سؤالی پرسیدی، پس جواب را بفهم. آنچه مردم دارند، هم حق است و هم باطل، هم ناسخ است و هم منسوخ، هم خاص است و هم عام، هم واضح است و هم متشابه، و هم محفوظ است و هم اشتباه. حتی به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در زمان حیاتش دروغ نسبت داده میشد، تا اینکه ایشان به عنوان خطیب در برابرشان ایستاد و فرمود: «ای مردم، بسیاری درباره من دروغ گفتهاند. هر کس عمداً درباره من دروغ بگوید، جای خود را در آتش جهنم بگیرد. سپس، پس از رحلت ایشان، درباره ایشان دروغ گفته شد - خداوند پیامبر رحمت و برکات خود را بر او و خاندانش نازل کند.- چهار نوع راوی وجود دارد و فقط چهار نوع از مردم برای شما حدیث میآورند؛ پنجمی وجود ندارد: منافقی که ظاهراً اظهار ایمان میکند و تظاهر به اسلام میکند، اما از دروغ گفتن عمدی درباره رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شرم و تردیدی ندارد. اگر مسلمانان میدانستند که او منافق و دروغگو است، او را نمیپذیرفتند و باور نمیکردند. ولی (چون از باطن او آگاه نیستند می گویند: این یکی از یاران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است. او را دیده و از او شنیده است و دروغ نمیگوید و دروغ گفتن درباره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را جایز نمیداند. خداوند ما را از منافقان آگاه کرده و آنها را همانطور که توصیف کرده است، توصیف کرده است: «وقتی آنها را میبینید، بدنهایشان شما را به خود جلب میکند و اگر صحبت کنند، به سخنانشان گوش میدهید.» سپس، پس از رحلت ایشان، آنها باقی ماندند و با دروغ، ریا و تهمت، خود را با رهبران گمراهی و دعوتکنندگان به جهنم، انس و الفت دادند. آنها را به مناصب قدرت گماشتند، آنها را بر مردم مسلط کردند و در این دنیا از آنها سود بردند. مردم در این دنیا معمولاً از حاکمان پیروی میکنند، مگر کسانی که خداوند آنها را حفظ کند. این اولین مورد از چهار مورد است. (گروه دوم: )مردی که چیزی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنید اما آن را به درستی حفظ نکرد. اشتباه کرد، اما عمداً دروغ نگفت. آن را در اختیار داشت، روایت کرد، به آن عمل کرد و گفت: «من آن را از رسول خدا شنیدم. اگر مسلمانان میدانستند که او اشتباه کرده است، آن را نمیپذیرفتند و اگر میدانست که اشتباه کرده است، آن را رد میکرد. (گروه یا) مرد سوم چیزی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنید که به آن امر کرد و سپس آن را نهی کرد، بدون اینکه متوجه شود، یا شنید که از چیزی نهی کرد و سپس به آن امر کرد، بدون اینکه متوجه شود. او حکم منسوخ را حفظ کرد اما حکم ناسخ را حفظ نکرد. اگر میدانست که منسوخ شده است، آن را رد میکرد و اگر مسلمانان هنگام شنیدن آن میدانستند که منسوخ شده است، آن را رد میکردند. مرد (یا گروه) چهارمی از روی نفرت از دروغ، ترس از خدا و احترام به پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) بر خدا و رسولش دروغ نگفتند. اشتباه نکردند، بلکه آنچه را که شنیده بودند، به درستی حفظ کرده و همانطور که شنیده بودند، نقل نمودند...
من هر روز و هر شب به دیدار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میرفتم و او هر جا که میرفت مرا تنها میگذاشت. اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میدانستند که او این کار را برای هیچ کس دیگری انجام نمیدهد. گاهی اوقات در خانه من این اتفاق میافتاد؛ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نزد من میآمد. اگر وارد خانهاش میشدم، مرا با خود تنها میگذاشت تا فقط من و او بمانیم. و اگر برای ملاقاتهای خصوصی به خانهام میآمد، نه فاطمه و نه هیچ یک از پسرانم بیرون نمیآمدند. هرگاه از او سؤالی میپرسیدم، به من پاسخ میداد. اگر ساکت میماندم یا سؤالم تمام میشد، با پرسیدن از من شروع میکرد. هیچ آیهای از قرآن بر او نازل نمیشد، مگر اینکه آن را برای من میخواند و املا میکرد و من آن را با خط خودم مینوشتم. او از خدا میخواست که فهم آن را به من عطا کند و حفظ آن را به من عطا فرماید. از زمانی که کتاب خدا را حفظ کردم و او تفسیرش را به من آموخت، هیچ آیهای از آن را فراموش نکردهام، تفسیری که حفظ کردم و بر من املا کرد و من آن را نوشتم. او هیچ چیزی را که خدا به او آموخته بود، چه حلال و چه حرام، چه امر و نهی، چه طاعت و چه معصیت، چه گذشته و چه آینده، تا روز قیامت، بدون اینکه به من بیاموزد، رها نکرد و من آن را حفظ کردم و حتی یک حرفش را فراموش نکردم. سپس دستش را بر سینهام گذاشت و از خدا خواست که قلب مرا پر از علم، فهم، حکمت و نور کند، به من بیاموزد تا نادان نباشم و مرا حفظ کند تا فراموش نکنم. روزی به او گفتم: ای پیامبر خدا، از روزی که برای من دعا کردی، هیچ چیزی را که به من آموختی فراموش نکردهام. پس چرا آن را بر من املا نکردی و به من دستور ندادی که آن را بنویسم؟ آیا میترسی که فراموش کنم؟ فرمود: برادرم، من از فراموشی یا نادانی تو نمیترسم. خداوند به من خبر داده است که دعای مرا در مورد تو و یارانت که پس از تو خواهند آمد، مستجاب کرده است. یازده امام علیهم السلام، یاران امیرالمؤمنین علیه السلام هستند. گفتم: ای پیامبر خدا، یاران من چه کسانی هستند؟ فرمود: کسانی که خداوند آنها را با خود و با من شریک قرار داده است، همان کسانی که دربارهشان فرموده است: ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا اطاعت کنید و از رسول و اولی الامر خود اطاعت کنید. و اگر از اختلاف در چیزی میترسید، آن را به خدا و رسول و اولی الامر خود ارجاع دهید. گفتم: «ای پیامبر خدا، آنها چه کسانی هستند؟» فرمود: «جانشینان تا زمانی که در کنار حوض من بر من وارد شوند، همگی هدایت یافتهاند. مکر کسانی که علیه آنها مکر میکنند و ترک کردن کسانی که آنها را ترک میکنند، به آنها زیانی نمیرساند. آنها با قرآن هستند و قرآن با آنهاست؛ نه آنها از آن جدا میشوند و نه قرآن از آنها جدا میشود. خداوند به وسیله آنها امت مرا پیروز میکند و به وسیله آنها باران بر آنها میبارد و به وسیله دعای مستجابشان، بلا را از آنها دفع میکند.» گفتم: «ای رسول خدا، آنها را برای من نام ببر.» فرمود: «این پسرم» - و دستش را بر سر حسن علیه السلام گذاشت - «سپس این پسرم» - و دستش را بر سر حسین علیه السلام گذاشت - «سپس پسر این پسرم» - و دستش را بر سر حسین علیه السلام گذاشت - «سپس پسری از او که همنام من است و نامش محمد است، کسی که علم مرا میشکافد و نگهدارنده وحی خداست. و علی در زمان حیات تو، برادرم، متولد میشود، پس سلام مرا به او برسان.» سپس رو به حسین علیه السلام کرد و فرمود: محمد بن علی در زمان حیات تو برای تو متولد میشود، پس سلام مرا به او برسان. سپس دوازده امام از نسل تو، برادرم، کامل میشوند. گفتم: «ای پیامبر خدا، آنها را برای من نام ببر.» پس آنها را یک به یک برای من نام برد.
دسته اول: منافق دروغگو: فردی منافق که اظهار ایمان میکند. او صحابی پیامبر (صلي الله عليه و أله) بوده و حدیث شنیده است، اما متعمداً بر رسول خدا (صلي الله عليه و أله) دروغ میبندد. اگر مردم میدانستند منافق است، از او قبول نمیکردند. این افراد بعد از پیامبر (صلي الله عليه و أله) به ائمه ضلال (پیشوایان گمراهی) نزدیک شدند و با زور و تزویر تبلیغ کردند.
دسته دوم: فرد دچار توهم: فردی که چیزی از رسول خدا (صلي الله عليه و أله) شنیده اما آن را به وجه درست حفظ نکرده است. دچار توهم شده و ندانسته کلام پیامبر (صلي الله عليه و أله) را تغییر داده است (اضافه یا کم کرده)، هر چند تعمّداً دروغ نمیگوید.
دسته سوم: حافظ منسوخ و جاهل به ناسخ: فردی که از رسول خدا (صلي الله عليه و أله) مطلبی را شنیده که ابتدا امر شده و سپس نهی شده است. او منسوخ را حفظ کرده اما ناسخ را حفظ نکرده است. کلام پیامبر (صلي الله عليه و أله) نیز مانند قرآن دارای ناسخ و منسوخ، عام و خاص، محکم و متشابه است.
دسته چهارم: راوی صادق و حافظ: فردی که بر خدا و رسول دروغ نمیبندد و از خدا میترسد. او حدیث را همانطور که شنیده حفظ کرده و نه چیزی اضافه کرده و نه کم. او به ناسخ عمل کرده و منسوخ را کنار گذاشته است.
مسئله منافقین در حکومت خلفا
نکته قابل تأمل درباره منافقین، استفاده عمر بن خطاب از منافقین در حکومتش هست. مردم به عمر بن خطاب اشکال گرفتند که تو از منافقین در حکومتت استفاده میکنی. در کنز العمال آمده که عمر میگوید «ما از قدرت منافق استفاده میکنیم و گناهش بر عهده خودش»!
عن عمر قال: نستعين بقوة المنافق، وإثمه عليه
كنز العمال المتقي الهندي ، ج4، ص614، الناشر: مؤسسة الرسالة
مطلب مهمی که وجود دارد این است که پیامبر اسلام همه منافقین را با نام و مشخصات به حذیفه شناسانده بود لذا سیرهی حذیفه چنین بود که بر جنازههای منافقین نماز نمیخواند. لذا نماز نخواندن وی بر جنازه کسی، به معنی این بود که آن شخص از منافقان بوده است؛ عمر بن خطاب نیز در این مساله به حذیفه اقتدا میکرد؛ یعنی بر جنازهای که حذیفه بر آن نماز نمیخواند، نماز نمیگزارد و آن میّت را منافق میدانست!
كَانَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ لَا يُصَلِّي عَلَى جِنَازَةِ مَنْ جُهِلَ حَالُهُ حَتَّى يُصَلِّيَ عَلَيْهَا حُذَيْفَةُ بْنُ الْيَمَانِ لأنه كان يعلم أعيان المنافقين، قَدْ أَخْبَرَهُ بِهِمْ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، وَلِهَذَا كَانَ يُقَالُ لَهُ صَاحِبُ السر الذي لا يعلمه غيره أي من الصَّحَابَةِ.
عمر بن خطاب بر جنازه کسی که حالش نامعلوم بود نماز نمیخواند تا اینکه حذیفه بن یمان بر او نماز میخواند، زیرا او منافقان برجسته را میشناخت، همانطور که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را از آنها آگاه کرده بود. به همین دلیل، او را رازدار رازی مینامیدند که هیچ کس دیگر از صحابه از آن آگاه نبود.
تفسير ابن كثير، ج4، ص172، الناشر: دار الكتب العلمية، منشورات محمد علي بيضون - بيروت
وكان عمر إذا مات ميت يسأل عن حذيفة، فإن حضر الصلاة عليه صلى عليه عمر، وإن لم يحضر حذيفة الصلاة عليه لم يحضر عمر
وقتی کسی فوت میکرد، عمر از حذیفه جویا میشد. اگر حذیفه حضور داشت، عمر نماز جنازه را اقامه میکرد و اگر حذیفه حضور نداشت، عمر نماز نمیخواند
اسد الغابه، ابن اثیر، بیروت: دارالکتب العلمیة، ج1، ص706، شرح حال حذیفة بن یمان
ابن سعد می نویسد:
أَخْبَرَنَا شَبَابَةُ بْنُ سَوَّارٍ الْفَزَارِيُّ قَالَ: أَخْبَرَنَا عَبْدُ الْأَعْلَى بْنُ أَبِي الْمُسَاوِرِ، عَنْ حَمَّادٍ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ قَالَ: «صَلَّى عمرو عَلَى أَبِي بَكْرٍ فَكَبَّرَ عَلَيْهِ أَرْبَعًا»
الطبقات الكبرى، ابن سعد، ج3، ص206، الناشر: دار صادر - بيروت
و می بینیم که عمر با اقتدا به سیره حذیفه بر جنازه ابوبکر نماز نخواند بلکه عمرو بن عاص بر جنازه ابوبکر نماز خواند!!!
والسلام علیکم رحمة الله و برکاته














